۳/۳۱/۱۴۰۲

 نوشتن از درد سرچمشه میگیره، اما حرف زدن راه بهتری برای بروز شادی هست.


سردرگمی

 سردرگمی، خستگی، احساس بی ارزش بودن همه چیز. 

این ها همه داره تو 31 سالگی برام تجربه میشه.

واقعیت اش رو بخوای ببینی من پیشرفت کردم، نسبت به خودم اما واقعا نمی دونم باید چیکار کنم. میشد این حرف هارو یه جای دیگه بزنم مثل توییتر اما دلم نمی خواد کسی این حرف هارو بشنوه.

گاهی وقتا فکر میکنم که خب باید چیکار کنم که احساسم خوب بشه و بعدش واقعا هیچ ایده ای به ذهنم نمیاد که قبلا چرا شادتر بودم اما الان نیستم.

یه جای راه رو اشتباه رفتم که انقدر زندگی برام مادی شده که اگر چیزی بخرم احساس شادی دارم اما اگر نتونم با پول چیزی بخرم دیگه احساس شادی هم وجود نداره.

یک ماه پیش برای اولین بار رفتیم ترکیه با مژگان، خوش گذشت و تجربه متفاوتی بود. شاید یک دلیلی که الان همه چیز برام بی معنی شده همین هست.

وقتی تجربه ای غیر از تجربه روزمره رو میچشی دیگه مثل سابق نمی تونی امور روزمره رو تحمل کنی.

وضعیت الان خیلی بهتر از پارسال هست اما حسی که دارم اصلا خوب نیست. یعنی پارسال با اینکه وضیت بدتر بود خیلی نگران چیزی نبودم اما امسال واقعا نگران همه چیز هستم.

شاید باید بیشتر کتاب بخونم که دنیام عوض بشه.

خلاصه که دیدم اگر ننویسم نمی تونم تحمل کنم.

۳/۳۱/۱۳۹۴

شدیدا اعتقاد دارم که هر زمانی که یه انسان مهم اومده تو زندگیم یه انسان مهم از زندگیم رفته، الان دارم خودم چندتا انسان مهم رو میزارم بیرون از دایره اهمیت امیدوارم یه انسان مهم دیگه پیدا بشه و بیاد.
لطفا با آهنگ GoodBye Brother رامین جوادی خونده بشه.

۱۲/۱۵/۱۳۹۳

فرار رو به جلو

بعضی وقتا احساس میکنم که دارم فرار رو به جلو میکنم. مدام و پشت سر هم جوری جلوی بقیه سعی میکنم باشم که انگار دارم برا پیشرفت تلاش میکنم اما خودم بهتر می دونم که این روز ها زندگی نمیکنم بلکه دارم روتینی رو تکرار میکنم که همه بغل دستیام تکرار میکنن، به قول پائو کوئیلو خیلی از ما آدما تو سی سالگی میمیریم و از اون به بعدش فقط ادامه میدم حالا با فراز و نشیب. واقعا الان نمی دونم هدفم چیه از زندگی. مثه همیشه که می خوام بقیه فکر کنن که کم نیوردم الانم دارم ادامه میدم که بقیه فک کنن کم نیوردم، بقیه به کنار هیچ نمی تونم بپذیرم که کم اوردم و نمی تونم بیشتر ادامه بدم.

۱۱/۱۸/۱۳۹۳

سقوط

نور ها از جلوی چشمانم می گذرد
درک میکنم که در رویا فرو میروم اما ناچار به ادامه ام.
شاید دیگر خوابم، یک لحظه یک تکان یک نور... نه نه این ها همش زاییده ذهن مار ومور زده من است.
حالا چشمانم باز است و رویا...کابوس روبروی من منتظر است.

۱۰/۱۴/۱۳۹۳

دلتنگی برای اصفهان

یکهو به خودم آمدم و دیدم کلی دلم برای اصفهان تنگ شده است. کلی برای زاینده رودی که اغلب خشک می دیدمش، برای جلفایی که الان رنگ بوی کریسمس دارد و آن زمانی که خانه عمه اینا آنجا بود ساعت 12 شب صدای شادی و هلهله مردم را شنیدم. دلم برای زمستانش تنگ شده است.سرمای سخت و تند که آنقدر میلرزاندت که ارزش یک آغوش گرم را میفهمی، همین سرما بود که اولین آغوش گرم زندگیم را که فقط برای من بود با من آشنا کرد، چه خاطره هایی که از کنار زاینده رود ندارم. دلم برای چهارباغ بالا و دوستانم تنگ شده است. برای مسخره بازی های وحید و پریودیک بودن های آبتین و حتی سعید. برای علی که همیشه ملالغتی حرف میزد و آن فامیلیه طویلش.
برای چهارباغ بالا و بستی پارک و خانه کنتاکی. برای ژان که امروز نیست اما در دل ما خاطره ها ساخت. برای کافه لئو روبروی وانک. برای این همه خاطرات خوب. حتی دلم برای صنعتی هم تنگ شده است. برای پیتزا های پر از پنیرشان.برای فلافلی دروازه تهران. برای میدان امام. برای سی و سه پل.برای حکیم نظامی و تاکسی هایش.
بدجور دلم برای دوره ای که گذشت تنگ شده است.

۹/۳۰/۱۳۹۳

نقل است که بعضی از آدم ها با دیدن ماه دیوانه می شوند، بعضی با دیدن یار... من هم با چک چک و بوی باران.
در ذهنم چند تصویر هست که تا متوجه اش شده ام به خودم قول دادم که فراموششان نکنم، یکی درخت پاییزی پایین میدان مدرسه که آنقدر زیبا بود که چند دقیقه خیره ام کرد، یکی دیگر بارش تند باران بود از پشت قاب پنجره کلاس درس و شاید بقیه ای هم باشد که سر قولم با خودم نمانده باشم و فراموششان کرده باشم.
امشب هم باران می بارد.
نمی دانم راز این شب های یلدا چیست که انقدر از خودش خاطره به جام می گذارد. از آش نیکو جون بگیر تا اتوبوس در کنارش تا خانه عمه تا ... پارسال یادم نمی آید یلدا کجا بودم، به چه فکر می کردم ... حتا اصلا فکر می کردم؟!
همیشه دچار خود سانسوری بوده ام می خوام اینجا از کیمیا بنویسم که یه بار هم حتا تو عمرم باهاش حرف نزدم اما تمام مدت سال های اول دانشگاه در حالی که در کنار نیکو بودم بهش فکر می کردم همیشه فکر می کردم اون معصومیتی که می خوام تو وجود اون هست اما انقدر ازش دور بودم که حتا جرأت نمی کردم به سمتش رفتن فکر کنم چون دوست نیکو بود. حالا هر چقدر می گذره و یادش میفتم بیشتر ته قلب احساس میکنم شاید این همون عشقیه که می مونه. شاید همین حرف نزدن ازش بهترین دلیلش هست. تمام تلاشم برای رفتن خارج از کشور برای این بود که اون یه عکس از کانادا گذاشت و منم دلم پر کشید برای دیدنش تو یه موقعیت تازه که تمام گه کاریه ایران بمونه تو همین جا و هیچ وقتم صداش تا ابد در نیاد بتونم باهاش حرف بزنم. کاش این خواسته ام حیف نشه. کاش بتونم ادامه بدم.
صدای چک چک بارون هنوزم میاد.

۷/۱۳/۱۳۹۳

اندر احوالات سیاست های افزایش جمعیت

زیر نویس آی فیلم می نویسه "سیاست افزایش جمعیت در انگلیس و فرانسه به صورت جدی پیاده سازی شده و پیگیری میشه." پس در نتیجه چیزه خوبیه که غربی هام رفتن سراغش، اما یک نخبه بیدار باید بفهمه که علاوه بر خوداری از روشن کردن ماشین لباس شویی باید آگاه باشه که این غربی های کافر، فقط همین یه موردشون درسته و در موارد دیگه نظیر رای دادن و دموکراسی و آزادی بیان دارن دام پهن میکنن برای ما.

۷/۱۱/۱۳۹۳

پاییز

یک لیوان چای داغ
یک کتاب
یک شب بارنی
و ...
این ها چهار ضلعی منتخب پاییزی من است.

۵/۰۱/۱۳۹۳

اسمش را تو بذار،بعد از خواندنش

اینجا نوشتن خیلی خاص است،بر عکس فیس بوک و خیلی از شبکه های دیگه اینجا خودمانی تر است.قرار نیست کسی بفهمد که تو چه می گویی قرار است با خودت صحبت کنی اما مکتوب.یک level عمومی تر از tape recorder روی موبایلت و چندین level خصوصی تر از فیس بوک و باقی ابزار.
خواستم بنویسم که وقتی خودت فهمیدی دیگر حرفی برای گفتن نداری تمام شده ای،بقیه اش کش دادن است اگر خودت قبل از مرگ به داد خودت نرسی،چه یک سال چه یک دقیقه چه کمتر،همش به اندازه ی یک زای کشیده ی"ولی الضالین" شیخ مسجد نزدیک خانه مان هم نمی ارزد.
چه کسی گفته انسانیت بها دارد؟یعنی اصلا خریدنی است که بتوان قیمت رویش گذاشت(گزاشت)؟!یادم می آید بچه که بودم یک شب تابستان قالی باف کوری را آورده بودند شبکه تهران-آن وقت ها ابهتی داشت برایش خودش-گویا هنرمند روشن دل قالیچه ای بافته بود که آنقدر قیمت داشت که قیمت نداشت و من همش به این فکر می کردم که یعنی چه؟قیمتی بی قیمت هم می شود مگر؟
شبیه رادیو هفت شد.
کوچک کوچکمان را که جمع کنی یکهو دیدی زدیم روی دست احشام،تازه برای ما معمول مآب های خوش ظاهر.